پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ ۱۳:۳۲ ۴ بازديد
حالی که داشت میخواند ادامه داد: «بهش گفتم چطور از مزاحمت جلوگیری کردی و واقعاً داری اونجا رو اداره میکنی. بعد نامهی فیشر رو بهش نشون دادم تا اوج ماجرا رو تموم کنم. و مارک، اون بچه دیوونه بود. قسم خورد طلسم که اگه آخرین کاری باشه که تو دنیا میکنه، میاد اونجا تا ازت دوری کنه.» «پدرش نفوذ زیادی روی رئیس جمهور دارد و از این نفوذ به شدت سوءاستفاده میکند. او ادعا میکند که پسرش در امتحانات کنگره عالی عمل کرده و فقط به دلیل بیماری در امتحانات دیگر رد شده است. بنابراین دعا بنی انتظار دارد که به خنج شهر دعا عنوان یکی از عوام الناسی که هنگام تعطیلی اردو در ۲۸ آگوست به اینجا میآیند، شما را اذیت کند.» «با هشدار دادن به شما در مورد این احتمال ناخوشایند،
اکنون کاری جادو و طلسمات از دستم بر نمیآید جز اینکه برایتان بهترینها را آرزو کنم.»[13] شاید در دعوایتان با کلاس اول شانس داشته باشید، و بنابراین خودم را امضا میکنم، طلسم «با احترام، ویکس مریت .» در حالی که مارک نامه را تا میکرد، اعضای گروه هفت به یکدیگر خیره شده بودند. او گفت: «رفقا، ما فقط یک ماه فرصت داریم، فقط یک ماه. بعد آن مرد حقیر اینجا خواهد آمد تا ما را اذیت کند. اما در این مدت، من میگویم که او را فراموش کنیم. فکر کردن به او ناخوشایند است. بیایید تا وقتی که او را ندیدهایم، دیگر اسمی فراشبند شهر دعا از او نبریم.» و کشیش جادو و طلسمات تکرار کرد: «آره، به زئوس قسم.» کشیش درست همان کشیش قدیمی بود که روز اول حمله به وست پوینت بود.
مزاحمتهای مکرر، وقار و متانت کلاسیک او را از بین نبرده بود؛ و نبردهای دعا مکرر با "دشمن" ذرهای از دانش و مطالعهاش کم نکرده بود. او اهل بوستون بود، کشیش استانارد بود و جادو و طلسمات به آن افتخار میکرد. همچنین، او زمینشناسی با دانشی به طرز شگفتآوری عمیق بود. او کیسهای از فسیلهای شگفتانگیز را در چادرش پنهان کرده بود، فسیلهایی با نامهایی به بلندی پاهای محترم و استخوانی کشیش در جورابهای سبز کمرنگشان. کشیش کاملاً به فسیلها علاقهمند نبود، زیرا او عضو شماره ۳ در گروه هفت نفره ما بود که صفاشهر شهر دعا مارک[14] رهبر بود. نفر چهارم «هندی» بود، جو اسمیت چاق و سادهلوح و بسیار گیج، اهل ایندیاناپولیس.
پس از او، دیوی شاد و خوشقیافه، معروف به «بیجی!»، قصهگوی چیرهدست جمعیت، آمد. دعا چانسی، ملقب به «مردک» و اسلیپی، «کشاورز»، بقیهی آن گروه جسور و شجاع را تشکیل میدادند که به خاطر «بیجی» بودنشان بدنام بودند. (بیجی، قبل از ژوئن، به معنی تازگی است.) استاد بنجامین بارتلت که یک ماه بود در قفسهها رها شده بود، هفت نفر موضوع جدیدی برای گفتگو کوار شهر دعا پیدا کردند تا نیم بهترین دعانویس شهر ساعت «تفریح» اختصاص داده شده بین تمرین صبحگاهی و شام را سپری کنند. دیویی پیشنهاد داد: «میخوام بدونم، رفیق، بعدازظهر چیکار کنیم؟» آن بعدازظهر شنبه بود («اولین بهترین دعانویس شهر شنبهای که بعد از یک هفته داشتیم»، همانطور که دیویی با خردمندی به آنها اطلاع داد، که در آن ایندین فریاد زد: «البته! روحم را رحمت کن! چطور ممکن است غیر از این
باشد؟») شنبه برای دانشجویان افسری نیمه تعطیل است. مارک گفت: «نمیدانم. بعید میدانم که بچهسالها امروز کاری بکنند. منتظرند ببینند وقتی من به اندازه کافی خوب شدم که بهترین دعانویس شهر با آنها بجنگم، بچههای کلاس اول چه میکنند.» [15]کشیش با وقار طلسم نویس از جایش بلند شد. او با عزمی راسخ گفت: «هدف من این است دعا که گشتی در منطقه کوهستانی لامرد شهر دعا پشت سرمان، به ویژه به بخشی که به عنوان زیستگاه کوروس آمریکایی شناخته میشود، انجام دهم...» «محل سکونت چی؟» «از کلاغهای آمریکایی. احتمالاً اسم این کوه را «لانه کلاغ» شنیدهاید، اما من اسم علمیتر و دقیقترش را ترجیح میدهم، چون در آمریکا گونههای بیشماری از کلاغ وجود دارد، فکر میکنم در مجموع حدود چهل طلسم نویس و هفت تا.» شش نفر آهی کشیدند.
کشیش در حالی که مانند هر جغد پیر خردمندی با جدیت پلک میزد، ادامه داد: «هدف من این بهترین دعانویس شهر است که زیباییهای مناظر را تحسین کنم و همچنین یک بررسی زمینشناسی سرسری انجام دهم تا...» تگزاس حرفش را قطع کرد و گفت: «بگو.» کشیش پرسید: «خب؟» «یعنی میخوای بری قدم بزنی؟» کشیش گفت: «اممم... بله، یعنی...» تگزاس حرفش را قطع کرد و گفت: «بیایید همه برویم. دوست دارم کمی از آن زمینشناسیهایی که آنجاست را ببینم.» [16]دیگری با صمیمیت گفت: «خوشحال میشوم که از شما دعوت کنم.» و بدین ترتیب بود.
اکنون کاری جادو و طلسمات از دستم بر نمیآید جز اینکه برایتان بهترینها را آرزو کنم.»[13] شاید در دعوایتان با کلاس اول شانس داشته باشید، و بنابراین خودم را امضا میکنم، طلسم «با احترام، ویکس مریت .» در حالی که مارک نامه را تا میکرد، اعضای گروه هفت به یکدیگر خیره شده بودند. او گفت: «رفقا، ما فقط یک ماه فرصت داریم، فقط یک ماه. بعد آن مرد حقیر اینجا خواهد آمد تا ما را اذیت کند. اما در این مدت، من میگویم که او را فراموش کنیم. فکر کردن به او ناخوشایند است. بیایید تا وقتی که او را ندیدهایم، دیگر اسمی فراشبند شهر دعا از او نبریم.» و کشیش جادو و طلسمات تکرار کرد: «آره، به زئوس قسم.» کشیش درست همان کشیش قدیمی بود که روز اول حمله به وست پوینت بود.
مزاحمتهای مکرر، وقار و متانت کلاسیک او را از بین نبرده بود؛ و نبردهای دعا مکرر با "دشمن" ذرهای از دانش و مطالعهاش کم نکرده بود. او اهل بوستون بود، کشیش استانارد بود و جادو و طلسمات به آن افتخار میکرد. همچنین، او زمینشناسی با دانشی به طرز شگفتآوری عمیق بود. او کیسهای از فسیلهای شگفتانگیز را در چادرش پنهان کرده بود، فسیلهایی با نامهایی به بلندی پاهای محترم و استخوانی کشیش در جورابهای سبز کمرنگشان. کشیش کاملاً به فسیلها علاقهمند نبود، زیرا او عضو شماره ۳ در گروه هفت نفره ما بود که صفاشهر شهر دعا مارک[14] رهبر بود. نفر چهارم «هندی» بود، جو اسمیت چاق و سادهلوح و بسیار گیج، اهل ایندیاناپولیس.
پس از او، دیوی شاد و خوشقیافه، معروف به «بیجی!»، قصهگوی چیرهدست جمعیت، آمد. دعا چانسی، ملقب به «مردک» و اسلیپی، «کشاورز»، بقیهی آن گروه جسور و شجاع را تشکیل میدادند که به خاطر «بیجی» بودنشان بدنام بودند. (بیجی، قبل از ژوئن، به معنی تازگی است.) استاد بنجامین بارتلت که یک ماه بود در قفسهها رها شده بود، هفت نفر موضوع جدیدی برای گفتگو کوار شهر دعا پیدا کردند تا نیم بهترین دعانویس شهر ساعت «تفریح» اختصاص داده شده بین تمرین صبحگاهی و شام را سپری کنند. دیویی پیشنهاد داد: «میخوام بدونم، رفیق، بعدازظهر چیکار کنیم؟» آن بعدازظهر شنبه بود («اولین بهترین دعانویس شهر شنبهای که بعد از یک هفته داشتیم»، همانطور که دیویی با خردمندی به آنها اطلاع داد، که در آن ایندین فریاد زد: «البته! روحم را رحمت کن! چطور ممکن است غیر از این
باشد؟») شنبه برای دانشجویان افسری نیمه تعطیل است. مارک گفت: «نمیدانم. بعید میدانم که بچهسالها امروز کاری بکنند. منتظرند ببینند وقتی من به اندازه کافی خوب شدم که بهترین دعانویس شهر با آنها بجنگم، بچههای کلاس اول چه میکنند.» [15]کشیش با وقار طلسم نویس از جایش بلند شد. او با عزمی راسخ گفت: «هدف من این است دعا که گشتی در منطقه کوهستانی لامرد شهر دعا پشت سرمان، به ویژه به بخشی که به عنوان زیستگاه کوروس آمریکایی شناخته میشود، انجام دهم...» «محل سکونت چی؟» «از کلاغهای آمریکایی. احتمالاً اسم این کوه را «لانه کلاغ» شنیدهاید، اما من اسم علمیتر و دقیقترش را ترجیح میدهم، چون در آمریکا گونههای بیشماری از کلاغ وجود دارد، فکر میکنم در مجموع حدود چهل طلسم نویس و هفت تا.» شش نفر آهی کشیدند.
کشیش در حالی که مانند هر جغد پیر خردمندی با جدیت پلک میزد، ادامه داد: «هدف من این بهترین دعانویس شهر است که زیباییهای مناظر را تحسین کنم و همچنین یک بررسی زمینشناسی سرسری انجام دهم تا...» تگزاس حرفش را قطع کرد و گفت: «بگو.» کشیش پرسید: «خب؟» «یعنی میخوای بری قدم بزنی؟» کشیش گفت: «اممم... بله، یعنی...» تگزاس حرفش را قطع کرد و گفت: «بیایید همه برویم. دوست دارم کمی از آن زمینشناسیهایی که آنجاست را ببینم.» [16]دیگری با صمیمیت گفت: «خوشحال میشوم که از شما دعوت کنم.» و بدین ترتیب بود.
- ۰ ۰
- ۰ نظر