پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ ۱۹:۵۹ ۳ بازديد
ما این کار را کردیم.» «و اینجا ما در هوبوکن، روبروی نیویورک هستیم.» چانسی دوباره موافقت کرد: «بله.» مارک گفت: «رها بودن حس خوبی داره، مگه نه؟» و هنوز چانسی «نغلتید»؛ با این حال، چشمان تگزاس شروع به رقصیدن کرده بود. [202]«اونجا توی منطقه حفاظتشده خیلی مسخرهست، نصف نیویورک هم سرزنده نیست.» با این حال، دعا چانسی فقط گفت «بله». مارک جادو و طلسمات اظهار طلسم نویس داشت: «چه بچههای سال مهربانی که به ما تعطیلات دادند، طلسم نویس اینطور نیست؟» یک «بله» دیگر، و بعد که گراش شهر دعا دید تلاشهایش بیفایده است، مارک پیشنهادش را مطرح کرد. «احمقانه!» او خندید. «متوجه منظورم نمیشوی؟ من دیگر با آن قطار اول برنمیگردم.» چانسی نفس زنان گفت: «دیگه با اون قطار برنمیگردم! خدای من! بعدش چی...» پرسشهای وحشتزدهاش با فریادی وحشیانه از تگزاسِ خوشحال قطع شد.
تگزاس شروع به تکان دادن انگشتانش کرد، جادو و طلسمات که نشان میداد تگزاس هیجانزده است. و ناگهان به جلو جهید و در خیابان به راه افتاد، زیر بازوی همراهِ سرزنشگرش را گرفت و او را طوری به جلو کشید که انگار کودک بوده طلسم نویس است. حدود ده دقیقه بعد، آن سه عضو گروه هفت نفره - بیبیجی - سوار بر یک کشتی مسافربری در خیابان قصرقند شهر دعا کریستوفر به مقصد نیویورک بودند طلسم نویس و تصمیم داشتند کمی «تفریح» کنند. وقتی گروه هفت نفره برای تفریح راه میافتادند، معمولاً به آن میرسیدند؛ در این مورد، هر چه میتوانستند با خود حمل میکردند. با یک طلسم حس آزادی واقعاً لذتبخش بود که[203] آنها روی عرشه آن قایق سنگین قدم میزدند.
فقط کسی که به وست پوینت رفته باشد میتواند قدر آن را بداند. روز به روز در آن قرارگاه نظامی، که ترک آن مجازات اخراج داشت، طلسم نویس حتی برای عوامِ بسیار پرمشغله هم یکنواختتر میشد. این واقعیت که میدانستند قوانین را زیر پا میگذارند و هر لحظه ممکن است لو بروند، به ماجراجویی آنها شور و شوق بیشتری میبخشید. مارک خندید و بمپور شهر دعا گفت: «اگر هنوز هم اینطور باشد، میتوانیم تقصیر را گردن بول بیندازیم. و حالا برای تفریح.» آنها تقریباً انتظار داشتند که به محض اینکه خیابان روشن میشود، جمعیت شادی به استقبالشان بشتابد. حداقل انتظار آتشسوزی یا قتل را داشتند.
و واقعاً دلشان سوخت چون فقط با یک رانندهی خوابآلودِ بیسروپا که با یک پلیس خوابآلود صحبت میکرد، مواجه شدند. و یک تراموا خالی و چند نفر با قیافهی افتاده مثل خودشان که در یک سالن لم داده بودند. با این حال، بودن در نیویورک طلسم به هر حال هیجانانگیز بود؛ این سه نفرِ بیجیِ بیادب دیگر چه میخواستند؟ آنها با کنجکاوی از خیابان کریستوفر عبور کردند. مارک قبلاً هرگز به نیویورک نرفته بود و چانسی نگران بود زیرا نمیتوانست قسمت بهتری از آن را ببیند، مثلاً «پسرعمویم، عمارت آقای مورگان مهرستان شهر دعا در خیابان پنجم، نمیدانم.» او حتی پیشنهاد داد[204] مارک را به آنجا ببرید تا اینکه اتفاقی نگاهی به لباسهایش انداخت.
سپس لرزید. واقعاً آن سه نفر دیدنی بودند؛ شلوار خوشفرم و گشاد چانسی در یک پالتوی سبز نخنمای بزرگ (آگوست) پنهان شده بود! مارک دعا هر وقت به آن اشرافزاده جوان نگاه میکرد، نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. «بیخیال،» او خندید. «شاد باشید، هیچکس سعی نمیکند ما را بهترین دعانویس شهر بدزدد، که این خودش مایهی تسلی است.» تگزاس غرید: «کاش ما را دزدیدند. این شوخی مسخره برای چی اومدیم؟» این کمکم داشت به یک سوال فوری تبدیل میشد. آنها حداقل نیم ساعت در فنوج شهر دعا خیابان پرسه میزدند و ساعتها عدد دو را نشان میدادند، اما هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود. به نظر میرسید شهر آن شب به طرز هیجانانگیزی منظم بود.
تگزاس فریاد زد: «دورنیشن! فکر کنم باید خودمون یه کم خودمون رو سرگرم کنیم.» وقتی کسی واقعاً دنبال هیجان است، خیلی راحت میتوان او را به فکر فرو برد. آن سه نفر داشتند در این شرایط «سخت» درباره احتمال سرقت صحبت میکردند که ناگهان مارک بازوی آن دو نفر دیگر را گرفت. «نگاه کن، نگاه کن!» او فریاد زد. دیگران برگشتند؛ و بیدرنگ بر کل [زمین] گذشتند سه نفر از آنها با اطمینان اعلام کردند که بالاخره نوبتشان رسیده است. یک دزد آنجا بود! هر سه نفر با تعجب از جا پریدند و لحظهای بعد، بیصدا به سایهی سایبانی خزیدند تا با قلبی تپنده تماشا کنند.
بهترین دعانویس شهر فقط یک دزد آنجا بود. یعنی هیچ همدست قابل مشاهدهای نداشت. اما کارهای خودش هم برای دو نفر به اندازه کافی ناامیدکننده بود. اولاً، او به آرامی از پلههای خانه بالا رفت و در حالی که خم میشد، قوز کرد.
تگزاس شروع به تکان دادن انگشتانش کرد، جادو و طلسمات که نشان میداد تگزاس هیجانزده است. و ناگهان به جلو جهید و در خیابان به راه افتاد، زیر بازوی همراهِ سرزنشگرش را گرفت و او را طوری به جلو کشید که انگار کودک بوده طلسم نویس است. حدود ده دقیقه بعد، آن سه عضو گروه هفت نفره - بیبیجی - سوار بر یک کشتی مسافربری در خیابان قصرقند شهر دعا کریستوفر به مقصد نیویورک بودند طلسم نویس و تصمیم داشتند کمی «تفریح» کنند. وقتی گروه هفت نفره برای تفریح راه میافتادند، معمولاً به آن میرسیدند؛ در این مورد، هر چه میتوانستند با خود حمل میکردند. با یک طلسم حس آزادی واقعاً لذتبخش بود که[203] آنها روی عرشه آن قایق سنگین قدم میزدند.
فقط کسی که به وست پوینت رفته باشد میتواند قدر آن را بداند. روز به روز در آن قرارگاه نظامی، که ترک آن مجازات اخراج داشت، طلسم نویس حتی برای عوامِ بسیار پرمشغله هم یکنواختتر میشد. این واقعیت که میدانستند قوانین را زیر پا میگذارند و هر لحظه ممکن است لو بروند، به ماجراجویی آنها شور و شوق بیشتری میبخشید. مارک خندید و بمپور شهر دعا گفت: «اگر هنوز هم اینطور باشد، میتوانیم تقصیر را گردن بول بیندازیم. و حالا برای تفریح.» آنها تقریباً انتظار داشتند که به محض اینکه خیابان روشن میشود، جمعیت شادی به استقبالشان بشتابد. حداقل انتظار آتشسوزی یا قتل را داشتند.
و واقعاً دلشان سوخت چون فقط با یک رانندهی خوابآلودِ بیسروپا که با یک پلیس خوابآلود صحبت میکرد، مواجه شدند. و یک تراموا خالی و چند نفر با قیافهی افتاده مثل خودشان که در یک سالن لم داده بودند. با این حال، بودن در نیویورک طلسم به هر حال هیجانانگیز بود؛ این سه نفرِ بیجیِ بیادب دیگر چه میخواستند؟ آنها با کنجکاوی از خیابان کریستوفر عبور کردند. مارک قبلاً هرگز به نیویورک نرفته بود و چانسی نگران بود زیرا نمیتوانست قسمت بهتری از آن را ببیند، مثلاً «پسرعمویم، عمارت آقای مورگان مهرستان شهر دعا در خیابان پنجم، نمیدانم.» او حتی پیشنهاد داد[204] مارک را به آنجا ببرید تا اینکه اتفاقی نگاهی به لباسهایش انداخت.
سپس لرزید. واقعاً آن سه نفر دیدنی بودند؛ شلوار خوشفرم و گشاد چانسی در یک پالتوی سبز نخنمای بزرگ (آگوست) پنهان شده بود! مارک دعا هر وقت به آن اشرافزاده جوان نگاه میکرد، نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. «بیخیال،» او خندید. «شاد باشید، هیچکس سعی نمیکند ما را بهترین دعانویس شهر بدزدد، که این خودش مایهی تسلی است.» تگزاس غرید: «کاش ما را دزدیدند. این شوخی مسخره برای چی اومدیم؟» این کمکم داشت به یک سوال فوری تبدیل میشد. آنها حداقل نیم ساعت در فنوج شهر دعا خیابان پرسه میزدند و ساعتها عدد دو را نشان میدادند، اما هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود. به نظر میرسید شهر آن شب به طرز هیجانانگیزی منظم بود.
تگزاس فریاد زد: «دورنیشن! فکر کنم باید خودمون یه کم خودمون رو سرگرم کنیم.» وقتی کسی واقعاً دنبال هیجان است، خیلی راحت میتوان او را به فکر فرو برد. آن سه نفر داشتند در این شرایط «سخت» درباره احتمال سرقت صحبت میکردند که ناگهان مارک بازوی آن دو نفر دیگر را گرفت. «نگاه کن، نگاه کن!» او فریاد زد. دیگران برگشتند؛ و بیدرنگ بر کل [زمین] گذشتند سه نفر از آنها با اطمینان اعلام کردند که بالاخره نوبتشان رسیده است. یک دزد آنجا بود! هر سه نفر با تعجب از جا پریدند و لحظهای بعد، بیصدا به سایهی سایبانی خزیدند تا با قلبی تپنده تماشا کنند.
بهترین دعانویس شهر فقط یک دزد آنجا بود. یعنی هیچ همدست قابل مشاهدهای نداشت. اما کارهای خودش هم برای دو نفر به اندازه کافی ناامیدکننده بود. اولاً، او به آرامی از پلههای خانه بالا رفت و در حالی که خم میشد، قوز کرد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر