دوشنبه ۱۹ مرداد ۰۵ | ۱۸:۳۲ ۷ بازديد
دیدن کاری که دوستش انجام داده بود، فریاد زد: «نیک عزیزم! تو مرتکب بزرگترین جنایتی شدهای که هر کسی میتواند در طلسم بیجار شهر دعا شهر زمرد مرتکب شود. اگر درست یادم مانده باشد، مجازات جادوگر کیمیاگری کندن برگ از درخت نخل سلطنتی نسخ خطی هفت بار کشته شدن و پس از آن حبس ابد است.» [صفحه ۱۸۷] همه چیزی را به پشت طلسم بام آوردند. [صفحه ۱۸۸] مرد حلبیچی در حالی که برگهای بزرگ دعانویس را روی پشت بام میریخت، پاسخ داد: «الان کاریش نمیشه کرد. اما شاید این دهگلان شهر دعا یکی دیگر از دلایلی باشد که فرار ما را ضروری میکند. و
حالا بگذار جادو سیاه ببینیم چه چیزی پیدا کردهای تا با آن کار کنم.» نگاههای مشکوک زیادی به انبوه وسایل متفرقهای که حالا سقف را به هم ابطال کردن جادو ریخته بودند، دوخته شد و سرانجام مترسک سرش را احضار تکان داد و گفت: «خب، اگر دوستم نیک بتواند از این آشغالهای درهم و برهم، چیزی بسازد که در هوا توسل تعویذ پرواز کند و ما را به جای امنی برساند، پس من جادو او را مکانیک بهتری از آنچه گمان میکردم، میدانم.» اما در ابتدا به نظر میرسید که مرد حلبیچی به هیچ وجه از قدرتهای خود مطمئن نیست، و تنها پس
از اینکه پیشانیاش را با چرم بز دعانویس کوهی به شدت صیقل داد، تصمیم گرفت بافت شهر دعا این کار را انجام دهد. او گفت: «اولین چیزی که برای این علوم غریبه دستگاه لازم است، یک بدنهی بزرگ است که بتواند تمام گروه را حمل کند. این مبل بزرگترین چیزی است که ما داریم و میتوان از آن به عنوان یک بدنه استفاده کرد. اما اگر دستگاه به پهلو واژگون شود، همه ما سر خواهیم خورد و به زمین خواهیم افتاد.» [صفحه ۱۸۹] تیپ پرسید: «چرا از دو مبل استفاده نمیکنید؟ یکی دیگر هم درست مثل همین پایین پلهها هست.» هیزمشکن حلبی فریاد
زد: «این پیشنهاد بسیار عاقلانهای است. باید فوراً دعانویس آن مبل دیگر را هم بیاوری.» بنابراین تیپ و اسب دین ارهای با قدیس زحمت دعا فراوان موفق شدند مبل دوم را به پشت بام برسانند؛ و وقتی این دو را لبه به لبه کنار هم قرار دادند، پشت شیطان و انتهای آنها یک دیوار محافظ دور حاجت گرفتن تا دور آق قلا شهر دعا صندلیها تشکیل داد. مترسک فریاد زد: «عالیه! میتونیم توی این لانهی دنج و راحت، با خیال راحت سوارکاری مقدس کنیم.» حالا دو کاناپه با طناب و بند رخت محکم به هم بسته شده بودند و سپس نیک چاپر سر گامپ
را به یک سر آن محکم بست. او مشرکان که از این ایده بسیار خوشحال بود، گفت: «این نشان میدهد که کدام قسمت جلویی آن مذهب چیز است. و واقعاً، اگر آن را با دقت بررسی کافران کنید، گامپ به عنوان یک مجسمه سر بسیار خوب طلسم نویس به نظر شماره ملا میرسد. این برگهای نخل بزرگ، که من هفت بار جانم را برای آنها به خطر انداختهام، باید به عنوان فرشتگان بال برای ما عمل کنند.» پسر پرسید: شیاطین «آیا آنها به اندازه کافی قوی هستند؟» مرد جنگلی پاسخ داد: «آنها به اندازه هر چیز دیگری که میتوانیم داشته باشیم قوی
هستند؛ و اگرچه با بدن آن موجود متناسب نیستند، ما در موقعیتی نیستیم که خیلی دقیق باشیم.» [صفحه ۱۹۰] پس برگهای نخل فرشتگان را به مبلها بست، دو تا در هر طرف. سوسک واگِل با تحسین فراوان گفت: «آن دعا چیز اکنون کامل شده است و جفر فقط باید به آن جان بخشیده شود.» جک فریاد زد: «یه لحظه صبر کن! نمیخوای از جاروی من استفاده کنی؟» مترسک پرسید: «برای چی؟» کلهکدو جواب داد: «خب، میتوان نماز خواندن آن را به انتهای عقب برای دم بست. مطمئناً بدون دم، آن چیز کامل نمیشود.» «هوم!» مرد حلبیِ جنگلنشین گفت: «من فایدهای برای
دم نمیبینم. ما سعی نداریم از همزاد یک جانور، یا یک ماهی، یا یک پرنده تقلید کنیم. تنها چیزی که از آن چیز میخواهیم این است که ما را در هوا حمل کند.» مترسک پیشنهاد داد: «شاید، پس از اینکه آن چیز زنده شد، بتواند از دم برای ارواح هدایت استفاده کند. چون اگر در هوا پرواز کند، بیشباهت به پرنده نخواهد بود، و حرز من متوجه شدهام که همه پرندگان دم دارند که هنگام پرواز از عبادت کردن آن به عنوان سکان استفاده میکنند.» نیک پاسخ داد: «بسیار خب، از جارو به عنوان دم استفاده میشود.» و آن را محکم
به انتهای پشتی بدنه مبل بست. تیپ جعبه فلفل را از جیبش علوم غریبه بیرون آورد. او با نگرانی ذکر گفت: «آن چیز خیلی بزرگ به نظر میرسد.»[صفحه ۱۹۱] «و رمال مطمئن نیستم که دعانویس پودر کافی برای زنده کردن همه آنها باقی مانده باشد.
حالا بگذار جادو سیاه ببینیم چه چیزی پیدا کردهای تا با آن کار کنم.» نگاههای مشکوک زیادی به انبوه وسایل متفرقهای که حالا سقف را به هم ابطال کردن جادو ریخته بودند، دوخته شد و سرانجام مترسک سرش را احضار تکان داد و گفت: «خب، اگر دوستم نیک بتواند از این آشغالهای درهم و برهم، چیزی بسازد که در هوا توسل تعویذ پرواز کند و ما را به جای امنی برساند، پس من جادو او را مکانیک بهتری از آنچه گمان میکردم، میدانم.» اما در ابتدا به نظر میرسید که مرد حلبیچی به هیچ وجه از قدرتهای خود مطمئن نیست، و تنها پس
از اینکه پیشانیاش را با چرم بز دعانویس کوهی به شدت صیقل داد، تصمیم گرفت بافت شهر دعا این کار را انجام دهد. او گفت: «اولین چیزی که برای این علوم غریبه دستگاه لازم است، یک بدنهی بزرگ است که بتواند تمام گروه را حمل کند. این مبل بزرگترین چیزی است که ما داریم و میتوان از آن به عنوان یک بدنه استفاده کرد. اما اگر دستگاه به پهلو واژگون شود، همه ما سر خواهیم خورد و به زمین خواهیم افتاد.» [صفحه ۱۸۹] تیپ پرسید: «چرا از دو مبل استفاده نمیکنید؟ یکی دیگر هم درست مثل همین پایین پلهها هست.» هیزمشکن حلبی فریاد
زد: «این پیشنهاد بسیار عاقلانهای است. باید فوراً دعانویس آن مبل دیگر را هم بیاوری.» بنابراین تیپ و اسب دین ارهای با قدیس زحمت دعا فراوان موفق شدند مبل دوم را به پشت بام برسانند؛ و وقتی این دو را لبه به لبه کنار هم قرار دادند، پشت شیطان و انتهای آنها یک دیوار محافظ دور حاجت گرفتن تا دور آق قلا شهر دعا صندلیها تشکیل داد. مترسک فریاد زد: «عالیه! میتونیم توی این لانهی دنج و راحت، با خیال راحت سوارکاری مقدس کنیم.» حالا دو کاناپه با طناب و بند رخت محکم به هم بسته شده بودند و سپس نیک چاپر سر گامپ
را به یک سر آن محکم بست. او مشرکان که از این ایده بسیار خوشحال بود، گفت: «این نشان میدهد که کدام قسمت جلویی آن مذهب چیز است. و واقعاً، اگر آن را با دقت بررسی کافران کنید، گامپ به عنوان یک مجسمه سر بسیار خوب طلسم نویس به نظر شماره ملا میرسد. این برگهای نخل بزرگ، که من هفت بار جانم را برای آنها به خطر انداختهام، باید به عنوان فرشتگان بال برای ما عمل کنند.» پسر پرسید: شیاطین «آیا آنها به اندازه کافی قوی هستند؟» مرد جنگلی پاسخ داد: «آنها به اندازه هر چیز دیگری که میتوانیم داشته باشیم قوی
هستند؛ و اگرچه با بدن آن موجود متناسب نیستند، ما در موقعیتی نیستیم که خیلی دقیق باشیم.» [صفحه ۱۹۰] پس برگهای نخل فرشتگان را به مبلها بست، دو تا در هر طرف. سوسک واگِل با تحسین فراوان گفت: «آن دعا چیز اکنون کامل شده است و جفر فقط باید به آن جان بخشیده شود.» جک فریاد زد: «یه لحظه صبر کن! نمیخوای از جاروی من استفاده کنی؟» مترسک پرسید: «برای چی؟» کلهکدو جواب داد: «خب، میتوان نماز خواندن آن را به انتهای عقب برای دم بست. مطمئناً بدون دم، آن چیز کامل نمیشود.» «هوم!» مرد حلبیِ جنگلنشین گفت: «من فایدهای برای
دم نمیبینم. ما سعی نداریم از همزاد یک جانور، یا یک ماهی، یا یک پرنده تقلید کنیم. تنها چیزی که از آن چیز میخواهیم این است که ما را در هوا حمل کند.» مترسک پیشنهاد داد: «شاید، پس از اینکه آن چیز زنده شد، بتواند از دم برای ارواح هدایت استفاده کند. چون اگر در هوا پرواز کند، بیشباهت به پرنده نخواهد بود، و حرز من متوجه شدهام که همه پرندگان دم دارند که هنگام پرواز از عبادت کردن آن به عنوان سکان استفاده میکنند.» نیک پاسخ داد: «بسیار خب، از جارو به عنوان دم استفاده میشود.» و آن را محکم
به انتهای پشتی بدنه مبل بست. تیپ جعبه فلفل را از جیبش علوم غریبه بیرون آورد. او با نگرانی ذکر گفت: «آن چیز خیلی بزرگ به نظر میرسد.»[صفحه ۱۹۱] «و رمال مطمئن نیستم که دعانویس پودر کافی برای زنده کردن همه آنها باقی مانده باشد.
کاوشی در دعانویس خوانسار