پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ | ۲۰:۵۴ ۷ بازديد
کرد، نمیدانم چرا؛ و با این فکر که از او سبقت بگیرم، شروع به راه رفتن سریع کردم حسن آباد شهر دعا که ناگهان کلاهش از سرش افتاد و روی سنگفرش به سمتم آمد. البته کلاه را نجات دادم و وقتی به سمت صاحبش رفتم، نگاهی به دعانویس آن انداختم. خودش یک زندگینامه بود؛ نام سازندهی پیکدیلی در داخل، اما فکر نمیکنم یک گدا روح شیطانی آن را از ناودان بیرون بکشد. سپس سرم را بالا آوردم و دکتر موکل جن بلک از هارلسدن را دیدم که منتظر من بود. چیز عجیبی بود، دعا نه؟ اما، سالزبری، چه تغییری! وقتی دکتر بلک را دیدم
که از پلههای خانهاش در هارلسدن پایین میآید، مردی راست قامت بود که با اندامهای ورزیده و محکم راه میرفت؛ مردی، باید بگویم، در اوج زندگیاش. و حالا کیمیاگری این موجود بدبخت، فرشتگان خمیده و ضعیف، با گونههای جادوگر چروکیده و موهایی که به سرعت سفید میشدند و اندامهایی که میلرزیدند و میلرزیدند، در مقابلم نسخ خطی چمباتمه زده بود. با هم، و بدبختی در چشمانش. ارواح او از من به خاطر دعانویس اینکه کلاهش را برایش آورده بودم تشکر کرد و گفت:«فکر نمیکنم هیچوقت میتوانستم این را بفهمم، الان نمیتوانم زیاد بدوم. روز طوفانیای است، آقا، اینطور نیست؟» و با
این حرف مشرکان داشت رویش اعمال صالح را برمیگرداند؛ اما کمکم توانستم او را به جریان گفتگو بکشانم و با فرشتگان هم به سمت شرق رفتیم. فکر میکنم مرد خوشحال میشد که از شر من خلاص شود، اما دین من قصد نداشتم او را رها کنم و بالاخره جلوی خانهای محقر در خیابانی محقر توقف کرد. واقعاً معتقدم که آنجا یکی از بدبختترین محلههایی بود که تا به حال دیدهام - خانههایی که حتماً وقتی نو بودند به اندازه کافی کثیف و زننده بودند، که هر سال کثیفیشان بیشتر میشد و حالا به نظر میرسید که خم شدهاند و به سمت
سقوط تلوتلو حرز میخورند. بلک در حالی که به کاشیها اشاره میکرد گفت: «من آنجا زندگی میکنم، نه در جلو، در عقب. آنجا خیلی ساکت همزاد هستم. الان از شما نمیخواهم که بیایید داخل، اما شاید روز دیگری...» «در آن لحظه او را گرفتم و به او گفتم که از آمدن و دیدنش بسیار خوشحال خواهم شد. جفت روحی نگاهی عجیب به من انداخت، انگار که از خودش حاجت گرفتن میپرسید من یا هر کس دیگری چه اهمیتی میتواند برایش داشته باشد، و من او را در حالی که با کلید قفلش ور میرفت، تنها مقدس دعاگر جفر گذاشتم. فکر میکنم وقتی
به شما بگویم که ظرف چند هفته خودم را به دوست صمیمی بلک تبدیل کردهام، بگویید که کارم دعانویس خیلی خوب بود. هرگز اولین باری رمال دعانویس را که به این طلسم اتاق رفتم فراموش نمیکنم؛ امیدوارم دیگر هرگز چنین بدبختی رقتانگیز و کثیفی را نبینم. کاغذ کثیف، که مدتها بود تمام طرح یا اثری از آن محو شده بود، در شماره ملا غبار خیابان شیطانی فرو رفته و نفوذ کرده بود، به شکل پنسهای پوسیده از دیوار آویزان شیاطین بود. فقط در انتهای علوم غریبه اتاق میشد صاف ایستاد؛ و دیدن تخت خواب اسفناک مذهب و بوی فسادی که همه جا
را فرا گرفته بود، باعث شد غش کنم دعا و حالم بد شود. در اینجا او را در حال جویدن تکهای نان یافتم. به نظر میرسید از تعویذ اینکه متوجه شدهام به قولم عمل کردهام، متعجب شده است، اما صندلیاش را به من داد و روی تخت نشستیم و صحبت کردیم. من اغلب به دیدنش میرفتم و با هم مکالمات طولانی داشتیم، اما او هرگز جنت آباد شهر دعا از هارلسدن یا همسرش نامی نبرد. فکر میکنم او فکر میکرد من از این موضوع بیاطلاع هستم، یا فکر میکرد اگر از آن خبر داشتم، هرگز دکتر بلک محترم هارلسدن را با یک سرایدار
فقیر در جنگلهای دورافتاده لندن مرتبط نمیکردم. او مرد عجیبی بود و جلفا شهر دعا وقتی دعا نویسی دعانویس فرشتگان با هم سیگار میکشیدیم، اغلب از خودم میپرسیدم که آیا او دیوانه است یا عاقل، زیرا فکر میکنم وحشیترین جادو سیاه رویاهای پاراسلسوس و رزکراسیها در مقایسه با نظریههایی که نماز خواندن او با جدیت در آن لانه کثیفش مطرح مراغه شهر دعا کرده بود، واقعیتی آشکار و هوشیار به نظر میرسند. یک شیطان بار جرأت کردم چیزی شبیه به این را به او بگویم؛ گفتم چیزی که او گفته بود کاملاً با تمام علم و تمام تجربیات در تضاد است. او پاسخ داد: شیاطین «نه، دعا
دایسون، نه همه تجربیات، چون تجربیات من هم به حساب میآیند. من اهل نظریههای اثبات نشده نیستم. آنچه میگویم را خودم ثابت کردهام، و با هزینهای گزاف. حوزهای از دانش وجود دارد که شما در مورد آن هرگز نخواهم دانست، کدام خردمندان، از دور
که از پلههای خانهاش در هارلسدن پایین میآید، مردی راست قامت بود که با اندامهای ورزیده و محکم راه میرفت؛ مردی، باید بگویم، در اوج زندگیاش. و حالا کیمیاگری این موجود بدبخت، فرشتگان خمیده و ضعیف، با گونههای جادوگر چروکیده و موهایی که به سرعت سفید میشدند و اندامهایی که میلرزیدند و میلرزیدند، در مقابلم نسخ خطی چمباتمه زده بود. با هم، و بدبختی در چشمانش. ارواح او از من به خاطر دعانویس اینکه کلاهش را برایش آورده بودم تشکر کرد و گفت:«فکر نمیکنم هیچوقت میتوانستم این را بفهمم، الان نمیتوانم زیاد بدوم. روز طوفانیای است، آقا، اینطور نیست؟» و با
این حرف مشرکان داشت رویش اعمال صالح را برمیگرداند؛ اما کمکم توانستم او را به جریان گفتگو بکشانم و با فرشتگان هم به سمت شرق رفتیم. فکر میکنم مرد خوشحال میشد که از شر من خلاص شود، اما دین من قصد نداشتم او را رها کنم و بالاخره جلوی خانهای محقر در خیابانی محقر توقف کرد. واقعاً معتقدم که آنجا یکی از بدبختترین محلههایی بود که تا به حال دیدهام - خانههایی که حتماً وقتی نو بودند به اندازه کافی کثیف و زننده بودند، که هر سال کثیفیشان بیشتر میشد و حالا به نظر میرسید که خم شدهاند و به سمت
سقوط تلوتلو حرز میخورند. بلک در حالی که به کاشیها اشاره میکرد گفت: «من آنجا زندگی میکنم، نه در جلو، در عقب. آنجا خیلی ساکت همزاد هستم. الان از شما نمیخواهم که بیایید داخل، اما شاید روز دیگری...» «در آن لحظه او را گرفتم و به او گفتم که از آمدن و دیدنش بسیار خوشحال خواهم شد. جفت روحی نگاهی عجیب به من انداخت، انگار که از خودش حاجت گرفتن میپرسید من یا هر کس دیگری چه اهمیتی میتواند برایش داشته باشد، و من او را در حالی که با کلید قفلش ور میرفت، تنها مقدس دعاگر جفر گذاشتم. فکر میکنم وقتی
به شما بگویم که ظرف چند هفته خودم را به دوست صمیمی بلک تبدیل کردهام، بگویید که کارم دعانویس خیلی خوب بود. هرگز اولین باری رمال دعانویس را که به این طلسم اتاق رفتم فراموش نمیکنم؛ امیدوارم دیگر هرگز چنین بدبختی رقتانگیز و کثیفی را نبینم. کاغذ کثیف، که مدتها بود تمام طرح یا اثری از آن محو شده بود، در شماره ملا غبار خیابان شیطانی فرو رفته و نفوذ کرده بود، به شکل پنسهای پوسیده از دیوار آویزان شیاطین بود. فقط در انتهای علوم غریبه اتاق میشد صاف ایستاد؛ و دیدن تخت خواب اسفناک مذهب و بوی فسادی که همه جا
را فرا گرفته بود، باعث شد غش کنم دعا و حالم بد شود. در اینجا او را در حال جویدن تکهای نان یافتم. به نظر میرسید از تعویذ اینکه متوجه شدهام به قولم عمل کردهام، متعجب شده است، اما صندلیاش را به من داد و روی تخت نشستیم و صحبت کردیم. من اغلب به دیدنش میرفتم و با هم مکالمات طولانی داشتیم، اما او هرگز جنت آباد شهر دعا از هارلسدن یا همسرش نامی نبرد. فکر میکنم او فکر میکرد من از این موضوع بیاطلاع هستم، یا فکر میکرد اگر از آن خبر داشتم، هرگز دکتر بلک محترم هارلسدن را با یک سرایدار
فقیر در جنگلهای دورافتاده لندن مرتبط نمیکردم. او مرد عجیبی بود و جلفا شهر دعا وقتی دعا نویسی دعانویس فرشتگان با هم سیگار میکشیدیم، اغلب از خودم میپرسیدم که آیا او دیوانه است یا عاقل، زیرا فکر میکنم وحشیترین جادو سیاه رویاهای پاراسلسوس و رزکراسیها در مقایسه با نظریههایی که نماز خواندن او با جدیت در آن لانه کثیفش مطرح مراغه شهر دعا کرده بود، واقعیتی آشکار و هوشیار به نظر میرسند. یک شیطان بار جرأت کردم چیزی شبیه به این را به او بگویم؛ گفتم چیزی که او گفته بود کاملاً با تمام علم و تمام تجربیات در تضاد است. او پاسخ داد: شیاطین «نه، دعا
دایسون، نه همه تجربیات، چون تجربیات من هم به حساب میآیند. من اهل نظریههای اثبات نشده نیستم. آنچه میگویم را خودم ثابت کردهام، و با هزینهای گزاف. حوزهای از دانش وجود دارد که شما در مورد آن هرگز نخواهم دانست، کدام خردمندان، از دور
کاوشی در دعانویس خوانسار