جمعه ۲۴ بهمن ۰۴

کرمان شهر دعا

مراقبت از مو آنلاین کاشت مو

کرمان شهر دعا

۶ بازديد
گنبد نام دارد، آغاز به کار کرد و شواهدی مبنی بر حضور شاهزاده در ماه اکتبر در بهترین دعانویس شهر آنجا در بریدگی روزنامه زیر وجود دارد: ۲ اکتبر - شاهزاده ولز، در پایان کنسرت در پاویون، کمی پس از نیمه‌شب، پنجشنبه گذشته، خطاب به سرهنگ لی، بهترین دعانویس شهر با اشتیاق فراوان ابراز تمایل کرد که بداند در صورت نیاز به تلاش شبانه، هنگ دراگون‌هایش در چه مدت کوتاهی می‌توانند مسلح و آماده رویارویی با دشمن باشند. سرهنگ بلافاصله پیشنهاد داد که به عنوان بهترین روش برای یزد شهر دعا جلب رضایت اعلیحضرت، فوراً سوار بر اسب به پادگان برود و دستور دهد بهترین دعانویس شهر آژیر خطر در پادگان به صدا درآید؛ و پس از آن، بازگردد و گزارش صحیحی از رفتار سربازانش به اعلیحضرت ارائه دهد.

با تأیید این اقدام توسط شاهزاده، اسب سرهنگ به زودی به در آورده شد و او با تمام سرعت ممکن برای اجرای آن حرکت کرد. «با رسیدن به گارد پیشرو در ورودی پادگان، سرهنگ به یک شیپورچی سیاه‌پوست که در حال انجام وظیفه بود، دستور داد تا برای سربازان بوق بزند. مرد، به اطاعت از دستور، شیپور را به لب‌هایش رساند؛ اما غافلگیری آن لحظه چنان بر او غلبه کرد که نفسش بند آمد تا آن را اجرا کند. یک شیپورچی انگلیسی که دستور را شنیده بود، در طلسم حالی که در رختخواب دراز کشیده بود، فوراً برخاست، پنجره اتاقش را باز کرد و بدون اینکه منتظر توصیه دیگری بماند، شیپور را به دهانش گذاشت و علامت مناسب را داد و سربازان، در هر منطقه، در یک همدان شهر دعا لحظه به حرکت

درآمدند. بخش عمده‌ای از سربازان ساعت‌ها در رختخواب بودند. همه آنها به درستی تجهیز شده بودند و سوار بر اسب‌هایشان بودند، به همراه توپخانه‌های پرنده، آماده حرکت بودند، به طوری که ظرف ۱۵ دقیقه پس از اعلام خطر شیپور، به برایتون رسیده باشند. پادگان در فاصله‌ای بیش از یک و نیم مایل در شمال شهر واقع شده است.» گزیده زیر از روزنامه انحرافات باشگاه برایتون را نشان می‌دهد: « ۲۰ آگوست ۱۸۰۳. - یک نمایش عجیب و غریب در میدان مسابقه در برایتون برگزار شد. کاپیتان اتو، از شبه‌نظامیان ساسکس، در حالی اراک شهر دعا که چکمه‌هایش پوشیده شده بود و یک نارنجک‌انداز به وزن ۱۸ سنگ بر او سوار بود، قرار بود ۵۰ یارد بدود، در مقابل یک اسبچه که یک پر حمل می‌کرد و ۱۵۰ یارد بدود؛ اما سوارکار

کاپیتان اتو از روی گردنش افتاد و نزدیک بود گردنش بشکند؛ و در نتیجه، شرط را باخت. مسابقه بعدی این بود که همان آقا، توسط همان نارنجک‌انداز، سوار بر اسبچه، ۵۰ یارد بدود، در مقابل یک ارباب نجیب‌زاده که یک پر حمل جادو و طلسمات می‌کرد و قرار بود ۱۰۰ یارد بهترین دعانویس شهر بدود. او به طور قابل توجهی از دومی عقب افتاد.» متن زیر از روزنامه تایمز مورخ ۷ سپتامبر ۱۸۰۴ گرفته شده است: حکایت برایتون. - چند روز پیش، در برایتون، با یک افسر حقوقی محترم و همسرش که به یک سفر تابستانی در آنجا رفته بودند، با ساوه شهر دعا خوشامدگویی بی‌موقعی مواجه شدند.

دعوت‌نامه‌ای که به طور رسمی تنظیم شده بود و تمام نشانه‌های اصالت را داشت، برای آنها ارسال شد و خواستار همراهی آنها در پاویون در عصر شدند. آقا و خانم، که به حق از افتخار ممتازی که به آنها اعطا شده بود، اما نمی‌دانستند چگونه، به خود می‌بالیدند، دعا در ساعت مقرر حاضر شدند و به سالنی که در آن افراد برجسته زیادی حضور داشتند و کاملاً برایشان ناشناخته بودند، راهنمایی شدند. لزوماً کمی خجالت به دنبال داشت، اما وقتی طلسم نویس آنها را به صاحبخانه‌ی محترم خانه معرفی کردند، که نه مهمانانش را به خاطر می‌آورد و نه دعوتی که به نام او بود را؛ توضیحی داده شد و والاحضرت، با تمام ادب و نزاکتی که او را به عنوان کامل‌ترین آقا در اروپا متمایز می‌کند، با خوشحالی کرمان شهر دعا اعلام کرد

که "خود را بسیار مدیون ..." شخص زیرکی که (با جعل دعوت خود، شاید برای بازی با احساسات آنها) لذت معاشرت و آشنایی آنها را، جادو و طلسمات هرچند غیرمنتظره، برایش فراهم کرده دعا بود؛ و اینکه او از فرصت پذیرایی از آنها کاملاً خوشحال بود.» اعلیحضرت در تمام طول شب با گشاده‌رویی و توجه ویژه با آنها رفتار کرد و بدین ترتیب، یک رویارویی که با بدخواهانه‌ترین انگیزه‌ها ایجاد طلسم شده طلسم نویس بود را به منبع افتخار و رضایت کامل تبدیل کرد. از ارتباط شاهزاده با برایتون در سال ۱۸۰۴، ردپای بسیار کمی در دست داریم.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.