جمعه ۲۴ بهمن ۰۴ ۱۵:۲۵ ۴ بازديد
و پا میزدند و به خود میپیچیدند. فصل بیست و چهارم یورگیس که در کنار چنین رقبایی کار میکرد، مجبور بود تمام توان تحلیلرفتهاش را به کار گیرد تا بهای جایی برای خواب و گاهی نوشیدنیای برای گرم کردن مایعات حیاتی خشکشدهاش را به دست آورد. او هر روز بهترین دعانویس شهر در این سرمای قطبی میدوید، بدنش از سرما میلرزید و روحش پر از تلخی و ناامیدی بود. او در میان جامعهای متمدن بود که اکنون کیفیت آن را واضحتر از همیشه میدید. دنیایی از مبارزه مرگ و زندگی بود، جایی که فقط نیروی بندرعباس شهر دعا بیرحم اهمیت داشت و تأثیرگذار بود - جایی که تعداد کمی صاحب همه چیز بودند و اکثریت چیزی برای خود نداشتند.
او خود به طبقه دوم تعلق داشت؛ و تمام دنیایی که در آن زندگی میکرد، برای او زندانی عظیم به نظر میرسید، جایی که مانند ببری طلسم در قفس آهنینش حرکت میکرد و سعی میکرد هر میلهای را با دندانهایش بشکند و آنها را برای خود بیش از حد قوی مییافت. او در مبارزه برای بقا افتاده بود بهترین دعانویس شهر و تمام دنیا برای خندیدن به تلاشهای بیهودهاش جمع شده بودند. هر بهترین دعانویس شهر جا که روی میکرد، نگهبانان اطرافش را میدید؛ چشمان خصمانه همه جا او را تعقیب میکردند. پلیسهای سیر و خوشپوش با دیدن یورگیس، انگار باتوم او را محکمتر گرفته بودند؛ میخانهداران چاق انگار با چشمانی مشکوک او را در حالی که در سالنهایشان قشم شهر دعا حرکت میکرد، تماشا میکردند و انگار قبل از اینکه پول نوشیدنیاش را بپردازد، از اضطراب
خفه میشدند. مردم در خیابانها با عجله از کنارش رد میشدند، در حالی که او فروتنانه التماس پول میکرد و اگر جرات میکرد با دستان دراز شده در مقابل آنها بایستد، خشمگین میشدند. آنها جادو و طلسمات کار خودشان طلسم نویس را داشتند و جایی در قلبهایشان برای بدبختی او وجود نداشت. هیچ جا جایی برای او نبود - هر کجا که روی میکرد، این واقعیت با تمام وزن خردکنندهاش خود را به او نشان میداد. همه چیز برای بیان آن به او ساخته شده بود: ساختمانهای دولتی با دیوارهای ضخیم، درهای نردهای و پنجرههای آهنی؛ تالارهای بزرگ تجاری پر از محصولات تمام دنیا، دعا با درهای بلوط محکم و زنجیرهای آهنی در مقابل آنها؛ ساختمانهای بانکی با تریلیونها هرمز شهر دعا گنج که در انبارهای فولادی ضد آتش و ضد زنگ دفن شده بودند.
و با این حال، روزی یورگیس با تنها ماجراجویی زندگیاش روبرو شد. آخر شب بود و او نتوانسته بود به اندازه کافی پول جمع کند تا جایی برای خوابیدن پیدا کند. برف آنقدر شدید میبارید که او شبیه یک آدم برفی واقعی شده بود و تا مغز استخوان یخ زده بود. او در خیابانهای تئاتر قدم میزد و هر از گاهی به رواقها میپیچید تا از چشم مراقب پلیس در امان بماند، اگرچه گاهی اوقات ناامیدانه امیدوار بود که دستگیر شود و به این ترتیب یک شب اقامت رایگان پیدا کند. اما وقتی دید بهترین دعانویس شهر که آبیپوش قدمهایش خرم آباد شهر دعا را به سمت او هدایت میکند، قلبش از ترس لرزید و به یک خیابان فرعی دوید و بدون اینکه به عقب نگاه کند، به دنبال پیچهای زیادی دوید.
وقتی دوباره ایستاد تا نفسی تازه کند، مردی را دید که به سمت او میآید. یورگیس سر راهش ایستاده بود. با لحن همیشگیاش شروع کرد: «ببخشید آقا، میشه یه طلسم پنی برای جای خواب بهم بدید؟ دعا دستم بریده شده و نمیتونم کار کنم، و یه پنی هم تو جیبم ندارم. تقصیر من نیست، آقا...» یورگیس عادت داشت به همین منوال ادامه دهد تا اینکه مخاطبش حرفش آمل شهر دعا را قطع کند؛ اما این آقا کلمهای نگفت، طوری که بالاخره مجبور شد ساکت شود و نفسش بند آمد. دیگری همین که شروع کرد، حرفش را قطع کرد طلسم و یورگیس ناگهان متوجه شد که خیلی جادو و طلسمات جدی روی پاهایش نایستاده است.
مرد با صدای گرفته و کلفتی پرسید: «چی... چی داری میگی؟» یورگیس طلسم دوباره شروع به ناله و زاری کرد، این بار کمتر صحبت میکرد و صدایش را بالا برده بود؛ اما هنوز به اواسط حرفش نرسیده بود که دیگری دست سنگینی روی شانهاش طلسم گذاشت. «بیچاره طلسم نویس پیرمرد!» زیر لب غرغر کرد. «تو دنیا کلی دردسر کشیده، نه؟» سپس تلوتلوخوران به سمت یورگ رفت، طوری که دستش دور گردنش حلقه شد. اضافه کرد: «درست مثل من، حرامزادهی پیر. دعا این دنیای قدیمی خیلی بده!» آنها زیر نور چراغ خیابان آمده بودند، بنابراین یورگیس میتوانست نگاهی اجمالی به چهره دیگری بیندازد.
او خود به طبقه دوم تعلق داشت؛ و تمام دنیایی که در آن زندگی میکرد، برای او زندانی عظیم به نظر میرسید، جایی که مانند ببری طلسم در قفس آهنینش حرکت میکرد و سعی میکرد هر میلهای را با دندانهایش بشکند و آنها را برای خود بیش از حد قوی مییافت. او در مبارزه برای بقا افتاده بود بهترین دعانویس شهر و تمام دنیا برای خندیدن به تلاشهای بیهودهاش جمع شده بودند. هر بهترین دعانویس شهر جا که روی میکرد، نگهبانان اطرافش را میدید؛ چشمان خصمانه همه جا او را تعقیب میکردند. پلیسهای سیر و خوشپوش با دیدن یورگیس، انگار باتوم او را محکمتر گرفته بودند؛ میخانهداران چاق انگار با چشمانی مشکوک او را در حالی که در سالنهایشان قشم شهر دعا حرکت میکرد، تماشا میکردند و انگار قبل از اینکه پول نوشیدنیاش را بپردازد، از اضطراب
خفه میشدند. مردم در خیابانها با عجله از کنارش رد میشدند، در حالی که او فروتنانه التماس پول میکرد و اگر جرات میکرد با دستان دراز شده در مقابل آنها بایستد، خشمگین میشدند. آنها جادو و طلسمات کار خودشان طلسم نویس را داشتند و جایی در قلبهایشان برای بدبختی او وجود نداشت. هیچ جا جایی برای او نبود - هر کجا که روی میکرد، این واقعیت با تمام وزن خردکنندهاش خود را به او نشان میداد. همه چیز برای بیان آن به او ساخته شده بود: ساختمانهای دولتی با دیوارهای ضخیم، درهای نردهای و پنجرههای آهنی؛ تالارهای بزرگ تجاری پر از محصولات تمام دنیا، دعا با درهای بلوط محکم و زنجیرهای آهنی در مقابل آنها؛ ساختمانهای بانکی با تریلیونها هرمز شهر دعا گنج که در انبارهای فولادی ضد آتش و ضد زنگ دفن شده بودند.
و با این حال، روزی یورگیس با تنها ماجراجویی زندگیاش روبرو شد. آخر شب بود و او نتوانسته بود به اندازه کافی پول جمع کند تا جایی برای خوابیدن پیدا کند. برف آنقدر شدید میبارید که او شبیه یک آدم برفی واقعی شده بود و تا مغز استخوان یخ زده بود. او در خیابانهای تئاتر قدم میزد و هر از گاهی به رواقها میپیچید تا از چشم مراقب پلیس در امان بماند، اگرچه گاهی اوقات ناامیدانه امیدوار بود که دستگیر شود و به این ترتیب یک شب اقامت رایگان پیدا کند. اما وقتی دید بهترین دعانویس شهر که آبیپوش قدمهایش خرم آباد شهر دعا را به سمت او هدایت میکند، قلبش از ترس لرزید و به یک خیابان فرعی دوید و بدون اینکه به عقب نگاه کند، به دنبال پیچهای زیادی دوید.
وقتی دوباره ایستاد تا نفسی تازه کند، مردی را دید که به سمت او میآید. یورگیس سر راهش ایستاده بود. با لحن همیشگیاش شروع کرد: «ببخشید آقا، میشه یه طلسم پنی برای جای خواب بهم بدید؟ دعا دستم بریده شده و نمیتونم کار کنم، و یه پنی هم تو جیبم ندارم. تقصیر من نیست، آقا...» یورگیس عادت داشت به همین منوال ادامه دهد تا اینکه مخاطبش حرفش آمل شهر دعا را قطع کند؛ اما این آقا کلمهای نگفت، طوری که بالاخره مجبور شد ساکت شود و نفسش بند آمد. دیگری همین که شروع کرد، حرفش را قطع کرد طلسم و یورگیس ناگهان متوجه شد که خیلی جادو و طلسمات جدی روی پاهایش نایستاده است.
مرد با صدای گرفته و کلفتی پرسید: «چی... چی داری میگی؟» یورگیس طلسم دوباره شروع به ناله و زاری کرد، این بار کمتر صحبت میکرد و صدایش را بالا برده بود؛ اما هنوز به اواسط حرفش نرسیده بود که دیگری دست سنگینی روی شانهاش طلسم گذاشت. «بیچاره طلسم نویس پیرمرد!» زیر لب غرغر کرد. «تو دنیا کلی دردسر کشیده، نه؟» سپس تلوتلوخوران به سمت یورگ رفت، طوری که دستش دور گردنش حلقه شد. اضافه کرد: «درست مثل من، حرامزادهی پیر. دعا این دنیای قدیمی خیلی بده!» آنها زیر نور چراغ خیابان آمده بودند، بنابراین یورگیس میتوانست نگاهی اجمالی به چهره دیگری بیندازد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر