چهارشنبه ۲۹ بهمن ۰۴

ارومیه شهر دعا

مراقبت از مو آنلاین کاشت مو

ارومیه شهر دعا

۱ بازديد
ببریم.» خانم کاول گفت: «متاسفم که او نمی‌تواند به آن اردوگاه برود. ما منتظر دکتر هستیم؛ کاش او می‌آمد.» تام گفت: «خب، بیایید دعا همه چیز را در موردش بشنویم.» آردن گفت: «بگذار به او بگویم، مادر.» تام طوری به بیلی چشمک زد که انگار می‌خواست بگوید: «ما در دست زن‌ها هستیم.» آردن گفت: «بگذارید به او بگویم چون خودم با چشمان خودم ارومیه شهر دعا دیده‌ام.» او همچنان به درِ خیابان تکیه داده بود و با هر صدای ماشینی از بیرون، با انتظار از میان پرده به بیرون نگاه طلسم نویس می‌کرد، در حالی که او صحبت می‌کرد. تام اغلب او را در خیابان می‌دید و او را به عنوان دختر جدید شهر می‌شناخت، متعلق به خانواده‌ای که از جایی جادو و طلسمات در کنتیکت به بریجبورو نقل مکان کرده بودند.

سپس، به دلیل علاقه‌اش به ویلفرد، نوعی آشنایی مختصر با او پیدا کرده طلسم نویس بود. حالا به ذهنش خطور کرد که او بسیار زیبا و با روحیه‌ای والا است که به نوعی زیبایی او را آشکار می‌کند. «بذار بهش بگم مامان. آقای اسلید، متوجه اون دختر کوچولو طلسم شدی...» ویلفرد با لحنی ضعیف پرسید: «چرا او را تام صدا نمی‌زنی؟» در واقع، اینجا یک سوال مطرح بود. یک فرد علیل، مانند یک مستبد، می‌تواند هر چه دلش می‌خواهد بگوید. خانم کاول بیچاره اوضاع را بدتر کرد. «بله عزیزم، او را تام صدا کن؛ ویلفرد می‌خواهد دعا که تو با آقای تام احساس صمیمیت دعا کنی - درست همانطور که خودش این کار را می‌کند.» آردن پرسید: «دختری را که در واگن سریع‌السیر دنبال توپ کاشان شهر دعا می‌دوید، دیدی؟» تام خندید

«یه دختر تو واگن سریع‌السیر دنبال توپ می‌دوه؟» «من هیچ‌وقت وقتی دارم رانندگی می‌کنم، متوجه نمی‌شم دخترا تو واگن‌های سریع‌السیر دنبال توپ بدوزن.» آردن گفت: «خب، یه پسر با کت و شلوار خاکستری که داشت یه تیکه پای یا یه همچین چیزی می‌خورد - می‌شناسیش؟» تام سرش را تکان داد. گفت: «من پسرهای زیادی را می‌شناسم که پای می‌خورند.» آردن گفت: «او توپ دختر کوچولو را فقط برای اذیت کردنش برداشت. کلی پسر آنجا بودند و فکر کنم می‌خواست خودنمایی کند. من همینجا روی ایوان کهریزک شهر دعا نشسته بودم. این دقیقاً همان اتفاقی است که افتاد. ویلفرد دنبالش دوید تا توپ را به او بدهد.

همین که به او رسید، پسر... اه ، او فقط یک قلدر است ... پسر توپ را دور انداخت...» تام گفت: «خوبه.» ویلفرد با ضعف گفت: طلسم نویس «می‌دانست که باید از آن دست بکشد.» تام با خوشحالی گفت: «شرط می‌بندم که این کار را کرده است.» خانم کاول به پسرش گفت: «هیس عزیزم، ساکت باش.» آردن گفت: «درست وقتی توپ را پرتاب کرد، دستش را به نشانه‌ی زاهدان شهر دعا تهدید به سمت ویلفرد بالا برد.» تام خندید و گفت: «اما او توپ را واگذار کرد.» «بله، اما ویلفرد دعا برگشت و دنبال توپ رفت...» تام گفت: «طبیعتاً.» «و همه آن پسرها فکر می‌کردند دلیل اینکه او برگشت و فرار کرد این بود که ترسیده بود - می‌ترسید آن بزدل و قلدر او را بزند.

اه! کاش طلسم نویس ویلفرد او طلسم را کتک زده بود .» تام خندید، چون «پومل» کلمه‌ای است که دخترها موقع اشاره به حرکات مشت‌زنی به کار می‌برند. خانم کاول گفت: «درست همان موقع تلو تلو خورد و غش کرد. آقای اتول، همسایه‌مان، او را بیهوش به اینجا آورد. نمی‌دانم چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد. الان منتظر دکتر هستیم. انگار هرگز نیامده است.» تام هوشیار به نظر می‌رسید. ویلفرد سرش را به این بهترین دعانویس شهر طلسم سو جادو و طلسمات و آن سو تکان می‌داد و به تام لبخند می‌زد، لبخندی دامغان شهر دعا تأثیرگذار، همین که نگاهش به او افتاد. صدای تیک تاک ساعت در سکوت اتاق مثل صدای چکش برقی می‌پیچید.

مادر دست پسر را گرفته بود و با نگرانی او را تماشا می‌کرد. گاری کوچک سریع‌السیر با صدای تق‌تق از بیرون رد می‌شد. صدای خفه‌ی طلسم نویس ماشین چمن‌زنی از دوردست‌ها به گوش می‌رسید. و به نوعی به نظر می‌رسید که بهترین دعانویس شهر این صداها با این نیمروز خواب‌آلود اوایل تابستان هماهنگ هستند. تام نمی‌دانست چه بگوید، بنابراین با همان لحن شاد و بشاش همیشگی‌اش گفت: «خب، تو به هر حال مجبورش کردی توپ را بدهد، مگر نه بیلی؟» ویلفرد گفت: «همین را می‌خواستم.» آردن گفت: «به هر قیمتی که شده، به دستش می‌آورد.» تام خندید و گفت: «شرط می‌بندم که این کار را می‌کرد.» دیدن اینکه مادر چقدر نگران وضعیت پسر (که آشکارا رو به بهبود بود) بود و اینکه نگرانی اصلی دختر شجاعت و شرافت برادرش بود.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.