دوشنبه ۰۴ اسفند ۰۴ ۱۱:۵۹ ۶ بازديد
آنقدر عجیب بود که لحظهای در حمله به ما تردید نکردند. اولین گروه، که حدود صد جنگجو بودند، به سختی متوقف شده بودند که تیرهای شیطانیشان به سمت ما پرتاب شد. ۱۰۱ این دارتها، خطرناکترین سلاحهای مورد استفاده قبایل مایا، نوارهای باریکی از یک درخت مو سخت هستند که در آفتاب بریده و سخت میشوند تا تقریباً به سختی فولاد شوند. یک سر آن تیز برازجان شهر دعا شده و با یک سم گیاهی کشنده پوشانده شده است؛ سر دیگر آن دارای یک تکه صاف از پوست درخت طلسم است که در یک بریدگی طلسم قرار گرفته تا به آن "بال" بدهد. دارتها در یک غلاف پوست درخت حمل میشوند و با سرعت و دقت شگفتانگیزی پرتاب میشوند.
قبایل مایا همچنین از کمان و پیکان و همچنین نیزههای بلند با سرهای تیز شده از سنگ یا آهن استفاده میکنند. اما این سلاحهای اخیر در شکار بسیار مفید هستند. مایاها در یک نبرد تا حد زیادی به دارتها وابسته هستند، یک سوراخ از یکی از نقاط آن که سم خود را از طریق رگهای قربانی به جریان میاندازد و در عرض چند دقیقه با درد جان میدهد. شاید فاصله به نفع ما بود؛ به هر حال، دارتها به زره ما برخورد میکردند و ضرری نداشتند. و ما به دشمن فرصت ندادیم که نزدیکتر شود، درست در همان لحظه. با نشانهگیری دقیق، رگباری چهارباغ شهر دعا از تفنگهایمان را پاسخ دادیم که با پشتیبانی توده انبوه سرخپوستان زوزهکش، عملکرد وحشتناکی داشت.
تقریباً ده نفر در جایی که ایستاده بودند، افتادند و بقیه فوراً فرار کردند. ۱۰۲ از موفقیتمان بسیار خوشحال بودم تا اینکه متوجه شدم چاکا سرش را تکان میدهد، انگار که خیلی ناراحت شده است. فرصت کمی برای پرسیدن دلیلش وجود داشت، زیرا در مدت زمان شگفتآوری کوتاه، دارتی به طور کامل به کلاه من برخورد کرد و نوک باریک آن آنقدر تیز بود که در توریها گیر کرد و همانجا شهر بابک شهر دعا آویزان شد. دارتهای دیگر و دیگری، از این طرف یا آن طرف و حتی از پشت سر ما، به دنبال آن آمدند. موپانهای حیلهگر به داخل جادو و طلسمات بیشه زار پریده و ما را محاصره کرده بودند، و از آنجا که پنهان شده بودند، میتوانستند با مصونیت به ما حمله کنند.
تیرها نیز به پرواز در میآمدند و دعا ضربات شدیدی به بهترین دعانویس شهر ما وارد میکردند. نیزهای پدرو را از پا درآورد، اما نتوانست به او آسیبی برساند، زیرا به ژاکت گازی نفوذناپذیرش برخورد کرد. آلرتون فریاد زد: «باید از این مخمصه خلاص شویم! این یک تلهی همیشگی است.» چاکا فریاد زد: «بیا!» ما هم از او پیروی کردیم. سیاهپوستان، ند و پدرو صندوقها را چرخاندند در حالی بیدستان شهر دعا که ما بقیه کنارشان راه میرفتیم و به هر سری که در جنگل نمایان میشد شلیک میکردیم. ۱۰۳ بالا رفتن از روی اجساد و افراد در حال مرگ که مسیر پیش رو را شلوغ کرده بودند، تا حدودی چندشآور بود.
موپانِ زخمی با چاقو به پایم زد و سعی کرد مرا طلسم نویس بهترین دعانویس شهر بگیرد؛ اما من با تفنگم به سرش کوبیدم و او به عقب افتاد و بیحرکت ماند. به نظر میرسید هیچ راه فراری برای ما وجود ندارد، زیرا اراذل و اوباش تقریباً به همان سرعتی که ما مسیر را طی طلسم میکردیم، میتوانستند در میان بوتهزارها دنبالمان کنند؛ اما چاکا به سرعت پیش میرفت و سرعتش را افزایش دعا میداد تا اینکه همه ما در حال دویدن آرام بودیم و بالاخره دلیلش را فهمیدیم. مسیر ناگهان به یک فضای باز وسیع، تقریباً به وسعت یک چهارم مهرگان شهر دعا مایل، منتهی شد.
همانطور که تنههای سوخته درختان گواهی میدادند، این فضا در اصل بر اثر آتشسوزی جنگل ایجاد جادو و طلسمات شده بود. نزدیک مرکز آن، برکه کوچکی از آب راکد طلسم نویس وجود داشت. ما به لبهی این برکه دویدیم و، دوباره رو به اطراف، آمادهی دفاع از خود شدیم. اگر بومیان در جنگل میماندند، سلاحهایشان نسبتاً بیضرر بود؛ اگر میخواستند به موقعیت ما «یورش» کنند، قطعاً بهترین موقعیت را داشتیم. ۱۰۴ به نظر میرسید که عجلهای برای تصمیمگیری ندارند. بعد از پرتاب چند دارت و شلیک چند تیر، آنها به مدت یک ساعت کامل فعالیت خود را متوقف کردند، در این مدت ما روی صندوقچهها نشستیم و نفس تازه کردیم تا بتوانیم در مورد موقعیت صحبت کنیم.
آلرتون پرسید: «چقدر از ایتزلان فاصله داریم؟» چاکا در نظر گرفت. او پاسخ داد: «حدود دو ساعت راه است، برادر پاول.» پاول گفت: «فکر میکنم دو ساعت از مرزها فاصله دارد.
قبایل مایا همچنین از کمان و پیکان و همچنین نیزههای بلند با سرهای تیز شده از سنگ یا آهن استفاده میکنند. اما این سلاحهای اخیر در شکار بسیار مفید هستند. مایاها در یک نبرد تا حد زیادی به دارتها وابسته هستند، یک سوراخ از یکی از نقاط آن که سم خود را از طریق رگهای قربانی به جریان میاندازد و در عرض چند دقیقه با درد جان میدهد. شاید فاصله به نفع ما بود؛ به هر حال، دارتها به زره ما برخورد میکردند و ضرری نداشتند. و ما به دشمن فرصت ندادیم که نزدیکتر شود، درست در همان لحظه. با نشانهگیری دقیق، رگباری چهارباغ شهر دعا از تفنگهایمان را پاسخ دادیم که با پشتیبانی توده انبوه سرخپوستان زوزهکش، عملکرد وحشتناکی داشت.
تقریباً ده نفر در جایی که ایستاده بودند، افتادند و بقیه فوراً فرار کردند. ۱۰۲ از موفقیتمان بسیار خوشحال بودم تا اینکه متوجه شدم چاکا سرش را تکان میدهد، انگار که خیلی ناراحت شده است. فرصت کمی برای پرسیدن دلیلش وجود داشت، زیرا در مدت زمان شگفتآوری کوتاه، دارتی به طور کامل به کلاه من برخورد کرد و نوک باریک آن آنقدر تیز بود که در توریها گیر کرد و همانجا شهر بابک شهر دعا آویزان شد. دارتهای دیگر و دیگری، از این طرف یا آن طرف و حتی از پشت سر ما، به دنبال آن آمدند. موپانهای حیلهگر به داخل جادو و طلسمات بیشه زار پریده و ما را محاصره کرده بودند، و از آنجا که پنهان شده بودند، میتوانستند با مصونیت به ما حمله کنند.
تیرها نیز به پرواز در میآمدند و دعا ضربات شدیدی به بهترین دعانویس شهر ما وارد میکردند. نیزهای پدرو را از پا درآورد، اما نتوانست به او آسیبی برساند، زیرا به ژاکت گازی نفوذناپذیرش برخورد کرد. آلرتون فریاد زد: «باید از این مخمصه خلاص شویم! این یک تلهی همیشگی است.» چاکا فریاد زد: «بیا!» ما هم از او پیروی کردیم. سیاهپوستان، ند و پدرو صندوقها را چرخاندند در حالی بیدستان شهر دعا که ما بقیه کنارشان راه میرفتیم و به هر سری که در جنگل نمایان میشد شلیک میکردیم. ۱۰۳ بالا رفتن از روی اجساد و افراد در حال مرگ که مسیر پیش رو را شلوغ کرده بودند، تا حدودی چندشآور بود.
موپانِ زخمی با چاقو به پایم زد و سعی کرد مرا طلسم نویس بهترین دعانویس شهر بگیرد؛ اما من با تفنگم به سرش کوبیدم و او به عقب افتاد و بیحرکت ماند. به نظر میرسید هیچ راه فراری برای ما وجود ندارد، زیرا اراذل و اوباش تقریباً به همان سرعتی که ما مسیر را طی طلسم میکردیم، میتوانستند در میان بوتهزارها دنبالمان کنند؛ اما چاکا به سرعت پیش میرفت و سرعتش را افزایش دعا میداد تا اینکه همه ما در حال دویدن آرام بودیم و بالاخره دلیلش را فهمیدیم. مسیر ناگهان به یک فضای باز وسیع، تقریباً به وسعت یک چهارم مهرگان شهر دعا مایل، منتهی شد.
همانطور که تنههای سوخته درختان گواهی میدادند، این فضا در اصل بر اثر آتشسوزی جنگل ایجاد جادو و طلسمات شده بود. نزدیک مرکز آن، برکه کوچکی از آب راکد طلسم نویس وجود داشت. ما به لبهی این برکه دویدیم و، دوباره رو به اطراف، آمادهی دفاع از خود شدیم. اگر بومیان در جنگل میماندند، سلاحهایشان نسبتاً بیضرر بود؛ اگر میخواستند به موقعیت ما «یورش» کنند، قطعاً بهترین موقعیت را داشتیم. ۱۰۴ به نظر میرسید که عجلهای برای تصمیمگیری ندارند. بعد از پرتاب چند دارت و شلیک چند تیر، آنها به مدت یک ساعت کامل فعالیت خود را متوقف کردند، در این مدت ما روی صندوقچهها نشستیم و نفس تازه کردیم تا بتوانیم در مورد موقعیت صحبت کنیم.
آلرتون پرسید: «چقدر از ایتزلان فاصله داریم؟» چاکا در نظر گرفت. او پاسخ داد: «حدود دو ساعت راه است، برادر پاول.» پاول گفت: «فکر میکنم دو ساعت از مرزها فاصله دارد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر