جمعه ۰۸ اسفند ۰۴

اقبالیه شهر دعا

مراقبت از مو آنلاین کاشت مو

اقبالیه شهر دعا

۵ بازديد
و پیوسته آنها را از موقعیت خطرناکشان به جایی که ما ایستاده بودیم، با دستانی گشوده و مشتاق دریافت آنها، طلسم کشید. کمک خیلی زود از راه رسید، زیرا گاز از طریق نقصی در شیر خارج می‌شد و بدون قادرآباد شهر دعا کمک طناب، چاکا به طلسم نویس زودی برای دومین و آخرین بار به درون خلیج سقوط می‌کرد. در واقع، وقتی او را به داخل کشیدیم، تازه از لبه‌ی خلیج پایین آمده بود. ۲۹۷ مایا چنان آرام و خونسرد بود که گویی هیچ خطری او را تهدید نمی‌کرد. چند زن تچا آب آوردند بهترین دعانویس شهر و مسئولیت پاول و کاهن اعظم را بر عهده گرفتند و سعی کردند آنها را به هوش بیاورند.

در حالی که آنها کار می‌کردند، ناگهان ترک با صدایی اقبالیه شهر دعا شبیه رعد و برق به وجود آمد و ضربه آن همه ما را دوباره به زمین انداخت. تنها یک برآمدگی ناهموار از زمین مچاله شده، خطی را نشان جادو و طلسمات می‌داد که دهانه بزرگ و ناهموار تا نیمه دره امتداد یافته بود. چاکا، که کنارم ایستاده بود، بی‌اختیار لرزید. او با لحنی متعجب گفت: «زیر پای ما آتش بود و همین باعث غش کردن آما شد. زیر این کوه یک آتشفشان بزرگ وجود دارد. قرن‌هاست که می‌سوزد و منتظر زمان خود بوده است، و مردم از این موضوع بی‌خبر بودند تا اینکه هیولای چمباتمه زده امروز با قدرت خود جادو و طلسمات طلسم برخاست و آنها را شکست داد.» «ببین!» فریاد زدم.

بهترین دعانویس شهر «شکاف دامنه‌ی کوه هنوز باز است. آن‌سوی آن، کشور خودت است، چاکا.» او با لحنی غمگین پاسخ داد: «بله؛ بهترین دعانویس شهر شهر پنهان دیگر پنهان نیست.» ۲۹۸ فصل بیست و پنجم ما مهاجمان را دفع می‌کنیم آلرتون خیلی زود دوباره خودش شد و در مالیدن دست‌های دختر برای بازگرداندن گردش خون به آنها کمک کرد، در حالی که چاکا، شریفیه شهر دعا که با شجاعتی ستودنی جان او را نجات داده بود، منفعلانه نظاره‌گر صحنه بود. آما به زودی چشمانش را دعا باز کرد و طبیعتاً اولین چیزی که به آن برخورد کردند، چهره مضطرب پاول بود. او به او لبخند زد، آهی کشید و با یادآوری تجربه ترسناکی که از سر گذرانده بود، طلسم بهترین دعانویس شهر بهترین دعانویس شهر با نگرانی تکان خورد.

سپس نشست و به سختی از جایش بلند جادو و طلسمات شد و با وحشت به شهر ویران شده‌اش و چشم‌انداز سرزمین ایتزاکس که از میان کوه‌های شکافته نمایان بود، خیره شد. دعا ۲۹۹ «بیا!» گفت، و بدون توجه به مردم خودش که دورش حلقه زده بودند، یک دستش را به سمت چاکا و دست دیگرش را به سمت پاول دراز کرد و در حالی که بین آنها قرار داشت، تلوتلوخوران دور شد تا میزان خسارت را بررسی کند. انتظار می‌رفت که در دره اکنون شور و هیجان شدیدی حکمفرما باشد؛ اما تچاها نژادی عجیب و غریب بودند. کسانی آبیک شهر دعا که با تجمع در تئاتر از طلسم نویس آسیب نجات یافته بودند، همانجا نشستند و با ناامیدی خاموش به ویرانه‌های شهر باشکوهی که می‌شناختند و آنقدر دوستش داشتند، خیره شدند.

حتی کاهنان کاملاً ناامید شده بودند و من دشمنمان کاتالات را دیدم که در ردایش پیچیده شده طلسم نویس بود، ساکت و تنها ایستاده بود و چشمان شیشه‌ای‌اش به زمین جلوی پایش خیره شده بود، گویی غرق در فکر بود. گذشته از همه اینها، رفتار تچاها جای سرزنش چندانی نداشت. این نژاد که قرن‌ها در این مکان محبوب زندگی کرده بود، ساکنان فعلی هیچ تصوری طلسم نویس از ناامنی نداشتند. زلزله‌ها و بدبختی‌های ناشی از آن چنان ناگهانی بر آنها نازل شد که برای مدتی گیج و مبهوت شدند و قادر به عمل یا حتی تفکر الوند شهر دعا منطقی نبودند. ۳۰۰ آما در هر قدم از پیشروی‌اش در شهر ناله و گریه می‌کرد.

به ندرت ساختمانی پیدا می‌شد که از آسیب در امان مانده باشد؛ اکثر آنها به طرز جبران‌ناپذیری تخریب شده بودند. محله‌های صنعتگران بیشترین آسیب را دیده بودند، زیرا ساختمان‌های آنها به اندازه بقیه محکم ساخته نشده بود و صدها مرده زیر دیوارهای خانه‌هایشان دفن شده بودند. دختر بیچاره نتوانست مدت زیادی این مناظر غم‌انگیز را تحمل کند. حتی با کمک ما، که داوطلبانه و با جدیت اعلام آمادگی کردیم، در این لحظات فاجعه‌بار کار چندانی از دستمان برنمی‌آمد تا مصیبت‌زدگان را تسکین دهیم؛ بنابراین آما فوراً به سمت کاخ خود برگشت. اینجا ویرانی بیشتری بود، اما بخش‌هایی از ساختمان وسیع هنوز دست‌نخورده باقی مانده بود و اتاق‌های محل سکونت کاهن اعظم هنوز قابل سکونت بودند.
 
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.